بعد از دستگیری جانگهوا گونگ بوک برای کمک به جانگهوا برروی عرشه کشتی پریده ولی با زور سر نیزه به عقب رانده می شود و از طرفی یوم مون هم با معرفی خودش علت این بی احترامی را می پرسه و افسر گروه میگه توی بارهای اونها کالای قاچاق دیدن و جانگهوا را می برن و تمام افراد در کشتی هم باز داشت می شوند ولی مک بونگ و پسرش فرار می کنند



گونگ و یوم مون کنار دریا با هم صجبت می کنند و یوم مون می گه که من همه جا دنبال تو گشتم حالا چه اتفاقی افتاده و گونگ میگه که من گلادیاتور شدم و بعدش هم مامور امنیتی ارباب سول شدم و از آینده جانگهوا می پرسه و یوم مون میگه که بازرگانان او کالای قاچاق حمل می کردند و خیلی مشکل بشه از مجازات فرار کنه و جانگهوا در سلول خودش به انتظار آینده است


یوم مون پیش ارباب یی رفته و از اون می خواهد که به جانگهوا کمک کند و ارباب یی میگه همه می دونند که من با بانو جمی کار می کنم و اگه دخالت کنم تجارت ما به خطر می افتد . تو هم بهتره احساست را نسبت به او دختر فراموش کنی

و در نهایت یوم مون تصمیم می گیرد که از جناب شی کمک بگیره که فاید نداره و سوهونگ میگه که من با یکی از افسرها می تونم حرف بزنم ولی چون جرم قاچاقه ممکنه پول زیادی بطلبه

سو هونگ افسر مورد نظر را اونجا میاره و با معرفی یوم مون به عنوان برادر خودش مذاکرات آغاز میشه که افسر قبول نمی کنه اما با رو شدن پولها مقدمات آزادی جانگهوا را فراهم میکنه

گونگ بک برای تهیه پول پیش ارباب جو میره و از او می خواهد که برای او تدارک مبارزه ببینه ولی ارباب جو می گه تو خیلی وقت که مبارز نیست و مامور امنیتی ارباب سول هستی چرا پول می خواهی گونگ میگه که من بعداً دلیلش را میگم و ارباب جو میگه که تو بهترین مبارز یانگزو هستی و کسی روی تو شرط نمی بنده ولی با اصرار گونگ بوک قبول میکنه

یوم مون بالاخره موافق می شه به ملاقات جانگهوا بره و به او دلداری میده و میگه که من تمام تلاشم را می کنم تا تو را آزاد کنم به زندانبان هم رشوه دادم و اون مراقب تو هست و جانگهوا هم تشکر میکنه

ولی موقع رفتن یوم مون ،جانهوا به او میگه که اون مردی که می خواستم دنبالش بگردی را امروز در بندر یانگزو دیدم ، قضیه چی بوده ؟ و یوم مون که می بینه لو رفته میگه که اون به نحوی توانسته از اون جزیره فرارکنه و اول گلادیاتور شده و حالا هم مامور امنیت ارباب سلول است و شما لازم نیست دیگه نگران اون باشید و به نحوی قضیه را جمع می کنه

چی ریونگ از یون می خواهد که در مورد جانگهوا شفاف سازی کنه یون هم قضیه عشق گونک بک و جانگهوا را به چی ریونگ میگه و اسباب ناراحتی او را زیاد فراهم می کنه

یوم مون حتی برای آزادی جانگهوا پیش یکی از بازرگانان یانگزو که زیر نظر ارباب یی کار میکنه میره و تقاضای پول میکنه بازرگانه میگه که باید به ارباب یی بگم ولی یوم مون میگه که ارباب یی نباید چیزی بفهمه .بازرگانه بهانه میاره و ویوم مون میگه که من میدونم تو با بازرگانان خارجی تجارت ابریشم میکنی و من نمی خواهم این قضیه را آشکار کنم ولی اگه کمک کنی برای تو ابریشم تهیه می کنم و پول به یوم مون داده می شود

مک بونگ و پسرش سون جانگ بدنبال غذا می گردند و دزدکی وارد انبار مشرب ارباب جو می شوند و از ته مونده غذاهامی خورند . افراد اونجا متوجه می شوند و اون را کتک می زنند که رییس موچانگ میاید اونجا و مجرمین خودشون را معرفی می کنند و رییس موچانگ اونها را برای دیدن گونگ بک به محل مبارزه می بره

مبارزه شروع میشه وگونگ بوگ به تنهایی با دو نفر مبارزه می کنه و بر خلاف میل باطنیش و به خاطر جانگهوا (برگ برنده) اون دو نفر را می کشه و پنجاه سکه کاسب میشه و ارباب جو بهش میگه که اگه اینطور ادامه بدی بزودی 300 سکه را به تو میدم
چی ریانگ با دل پر آمده و داغ دل خالی میکنه و به گونگ بوگ میگه چه کسی بهت اجازه داد در مسابقه شرکت کنی . تو مامور امنیتی هستی و اگه دوست داری دوباره مبارز بشی با پدرم صحبت کنم تا مقدمات کار را برات فراهم کنه ولی گونگ میگه که یک نفر (اشاره به مونث بودن هم میشه) هست که من حتی جونم را باید برای اون بدم و خواهش می کنم مرا ببخشید


و کلمه "یک نفر " بد جور چی ریونگ را به فکر فرو می بره

یوم مون زندانبان را دعوت کرده و 300 سکه برای آزادی جانگهوا را میده ولی زندانبان میگه که لازم نیست چون ارباب جو شخصاً با قاضی در این مورد صحبت کرده(وسعت پارتی )

و جانگهوا آزاد میشه

مگ بونگ و پسرش به جانگهوا توضیح میدند که وقتی در زندان بودی ما پیش ارباب یی پناه آوردیم ولی او مار ا نپذیرفت و کسی که شما را آزاد کرد ارباب یی نبود بلکه گونگ بک بود که به خاطر شما جون خودش را به خطر انداخت و در مبارزه گلادیاتوری شرکت می کرد و تعجب جانگهوا از کار گونگ بوک .


گونگ بک به لب ساحل میره وبه اتفاقات گذشته فکر میکنه که جانگهوا میاید اونجا و گونگ میره وجانگهوا را در اغوش می گیره


جانهگوا : من شنیدم که تو به خاطر من جون خودت را به خطر انداختی چرا همچین ریسکی کردی
گونگ بک: من فکر می کردم که این تنها کاری که من می تونستم برای شما انجام بدم. حقیقت داره که شما سرپرست گروه بازرگانی بانو جمی شدین
جانگهوا : بانو جمی سعی میکرد که من با یک از بزرگان یا اشراف ازدواج کنم . و این تنها راهی بود که می تونستم از این موضوع فرار کنم من اومدم به چین و دنبال تو گشتم . وقتی فهمیدم که تو را به جایی رفتی که دیگه نمی تونی زنده برگردی قلبم شکست . تو خیلی باید رنج و سختی گشیده باشی و چه خطراتی که تو را تهدید میکرده ولی حالا من خوشحالم که تو را می بینم زنده هستی
گونگ : بدون این امید که یک روز شما را می بینم من مطمئناً تا حالا مرده بودم
جانگهوا : حالا که می بینم تو زنده هستی دیگه تاسفی نمی خورم . من پیشنهاد میکنم که تو دوباره توی اون تقدیر مصیبت بار و شیطانی نیوفتی . من آرزو می کنم که تو زندگی آرومی داشته باشی بنابراین تو باید من را فراموش کنی.
گونگ : بانوی من من تمام این سالها را به امید که دوباره شما را ببینم تحمل کردم . من نمی تونم همچین کاری بکنم
جانگهوا : تو باید این کار را بکنی . تو نباید دوباره به خاطر من عذاب بکشی . تو باید من را فراموش کنی . من هم تو را فراموش می کنم و ما دیگه تاسف نخواهیم خورد که دوباره هم دیگر را ببینیم
گونگ بک : این به خاطر بانو جمیه ؟ اگه کسی بخواهد دوباره بین ما قرار بگیره من اون را نمی بخشم و مهم نیست که چی میشه . اوضاع الان من اجازه نمی ده که همچین کار با شما بکنم . من قدرتم بیشتر خواهد شه و از شما محافظت میکنم خواهش می کنم بهم نگین که من را فراموش می کنید




