تبليغاتX
تحلیل سریال جواهری درقصر و امپراتور دریا - خداحافظ همین حالا

نگاهی دیگر به جواهری در قصر

 

همراه با خواندن مطلب ، تصاوير مرتبط  سريال را براي خود تداعي کنيد( فرصتي براي گلچين عکس نبود )

 

ديروز ، امروز ، فردا ...............

 

آبان سال 86 بود . تبليغاتش را ديدم ، نام و موسيقي زيبايش مرا علاقه مند کرد . اما نمي دانستم که اين يک شروع است .

 

از قسمت اول چيز زيادي دستگيرم نشد ، همه شبيه هم بودند و اسمها هم همانند هم .

 

قسمت دوم را در بيمارستان بودم و نديدم . از قسمت سوم به بعد بيننده هميشگي اش شدم اما تا مدتي نه چهره ها در يادم مي ماند و نه اسمها .

 

علاقه ام تا حدي شد که با دوربين ديجيتال ! از تصاوير سريال از تلويزيون عکس گرفتم و آرزو داشتم که عکسهاي بهتري از سريال داشته باشم .

 

تا اینکه به ياد اينترنت افتادم و فهميدم که علاقه مندان سريال چقدر زيادند .

 

حتي فکرش را هم نمي کردم که روزي نويسنده يکي از اين وبلاگها شوم .

 

همراه با پدر يانگوم در ترديد کشتن همسر پادشاه ، غوطه ور بودم ، همراه او درمطالب  آن مرد پيشگو در مورد سه زن به فکر افتادم .

 

همراه با ميونگي ، تلخي زهر را چشيدم و همراه او تنهايي را احساس کردم اما تنهاييم ديري نپاييد .

 

همراه يانگوم با تبيه مادر بدنم درد گرفت و همراه او از حرف زدن بي موقع پشيمان شدم .

 

همراه يانگوم براي مادرم که در حال رفتن بود اشک ريختم ، آن موقع فکر نمي کردم که عزيزان ديگري را هم از دست خواهم داد .

 

همراه يانگوم به منزل داگو و به بعد به قصر آمدم .

 

قصر با همه جذبه اي که داشت براي من يک وسيله بود براي رسيدن به هدف .

 

کودکي ام را براي راضي کردن معلم عزيزتر از جانم و يادگرفتن و پيشرفت کردن گذراندم . نمي دانستم که روزي همين پشتکار الگويي خواهد شد .

 

روزها را گذراندم اما نمي دانستم چه راه سختتري در پيش دارم .

 

همراه گيوميونگ از قصر خارج شدم اما قرقاول يک حادثه ی تنها نبود . شروع سرنوشتم بود .

 

هيچ وقت نمي دانستم که مداواي يک سرباز قصر مي تواند آنچنان در سرنوشتم تاثير بگذارد که روزي او حامي من شود و ...

 

 

تلخي اخراج از قصر را چشيدم اما باز با تلاش و کوششم به اطرافيانم درس مقاومت دادم .

 

هيچ وقت فکر نمي کردم که افسر ادويه خانه سلطنتي هم باز در زندگي من وارد شود .

 

در جستجوي نامه مادرم بودم اما نمي دانستم که اين يک شروع است . شروعي براي دشمني ، خيانت ...

 

حقيقت را نگفتم چون پدرم از من خواسته بود . نمي دانستم که اين ، اولين اختلاف من و دوستم گيوميونگ است .

 

در تنهايي براي بانو يونگ اشک ريختم ، اما نمي دانستم که رفتن او شروعي ديگر است .

 

با تمام وجودم در مسابقه شرکت کردم اما نمي دانستم که سرانجام چه مي شود .

 

فکر نمي کردم که بخاطر اين مسابقه بانو هن با من اينچنين مي کند . اما در اين سفر هم چيزهاي بيشتري ياد گرفتم و بيشتر از همه ، با افسر مين رابطه عاطفي عميقتري پيدا کردم .

 

نمي دانستم که او ، خواهان ديگري هم دارد و اين شروعي ديگر است . شروع حسادت ، کينه ...

بانوي من من بدون شما چکار کنم ؟

 

هيچ وقت فکر نمي کردم که روزي بدن بانو هن برروي پشتم باشد و آنجا بميرد .

 

همراه يانگوم در نبود عزيزم اشک ريختم و نمي دانستم که سرنوشت براي من چه نوشته ؟

 

همراه ينگ دوک مسير جديدي آغاز کردم .

 

نگراني افسر مين را در گرمي دستانش احساس کردم اما نمي دانستم که ...

باز با تلاش و پشتکار به قصر بازگشتم ، نمي دانستم که باز چه خواهد شد .

 

همراه يانگوم از دکتر شين متنفرشدم اما زود فهميدم که او نيز همانند بانوي من بانو هن ، چه دلسوز و دوست داشتني است . نمي دانستم که روزي از او هم جلوتر خواهم بود .

 

طبابتم در قصر همانند آشپزي ، فراز و نشيب زيادي داشت .

چه سختيهايي را به جان خريدم ، چقدر جان خود را به خطر انداختم و با آن شرط بندي کردم .

 

چه افرادي را که از مرگ نجات دادم و چه افرادي را که از خود متنفر کردم .

نمي دانستم که اين افراد با من چه مي کنند .

 

تمام سختي ها را کشيدم تا روزي که بخواهم تهمتهاي نارواي مادرم و بانو هن را پاک کنم .

 

نمي دانستم که چه خواهد شد .

 

همراه با افسرمين از قصر فرار کردم ، نمي دانستم که اين روز که دست او را در دست دارم ، به پايان خواهد رسيد . نمي دانستم که باز چه خواهد شد .

 

همراه يانگوم براي دور شدن از محبوبم اشک ريختم ، مي خواستم تمام آنچه دارم بدهم تا با او باشم ، نمي دانستم که روزي به خواسته خود مي رسم يا نه .

 

همراه يانگوم شيريني داشتن يک دختر دوست داشتني را احساس کردم .

همراه يانگوم با افتخار و عزت به قصر بازگشتم و تمامي خاطراتم برايم تداعي شد .

 

همراه يانگوم لذت داشتن يک خانواده دوست داشتني را احساس کردم .

و همچنين زيبايي لحظه به دنيا آمدن يک نوزاد ....

 

نمي دانستم که روزي همه از پشتکار ، هدفمندي ، صداقت و راستي ، اعتماد به نفس ، نيکي و نجابت من سخن مي گويند .

 

نمي دانستم که روزي همه با روبرو شدن در سختي هاي روزمره زندگيشان با ياد من مي افتند و با به يادآوري سختي هاي من ، راه درست را تشخيص مي دهند و ...

 

 

يانگوم هم تمام شد  . با تمام لحظات خوش و ناخوشش ، تمام لحظات تلخ و شيرينش ، با تمام انتقادات مثبت و منفي ، درست و نادرست .

 

اما تنها چيزي که بيشتر از همه خوبيهايش ماند ، لحظات به يادماندني است که در اين يک سال براي ما به جا گذاشت .

 

من دلم براي همدليهاي اين يک سال در کنارخانواده و شما دوستان تنگ مي شود .

 

دلم براي تمامي اظهارنظرهاي محبت آميز و يا سرزنش کننده ، درخواستهاي خلاصه قسمتهاي بعد و سانسوري ، گشت و گذار در اينترنت براي شما ، تنگي مي شود .

 

دوست دارم که باز هم اين همدلي حتي بدون يانگوم هم ادامه يابد .

دوست ندارم که با اتمام سريال ، آنهايي که در اين مدت همديگر را يافتند و از هم آموختند و لحظات شيريني را کنار هم گذراندند ، همديگر را ترک کنند .

 

دوست دارم که همه باز هم در کنار هم باشيم .

 

حلقه ي اتصال دهنده ( جواهري در قصر ) را فراموش نخواهيم کرد و هميشه با هم خواهيم بود .

 

 

نوشته شده توسط الهام در ساعت 2:30 بعد از ظهر | لینک  |