فصل اول از كتاب «دكتر محمد قريب»
از شلوغی میدان ولی عصر کلافه ام . آدم چه قدر می تواند منتظر تاکسی بماند ! آن هم تاکسی هایی که خودشان مسافر انتخاب می کنند ، نه مسافر آن ها را . از صف درهم و برهم مسافرها جدا می شوم و کمی جلوتر میروم . کیفم را روی شانه ام جابه جا می کنم و به قدم زدن در حاشیۀ خیابان ادامه می دهم . کمی جلوتر ، ایستگاه اتوبوس است . گمان می کنم اتوبوس بهتر باشد؛ البته اگر در این ساعت از شلوغی روز، جایی برای سوار شدن گیر بیاید. می خواهم به طرف ایستگاه بروم که یک تاکسی برایم بوق می زند. اشاره می کنم به جلو: « انتهای بلوار.» راننده تاکسی مکثی می کند و گاز می دهد و می رود .
تا انتهای بلوار، چندان راهی نیست. پیاده هم می شود رفت. پیاده روی، به من که نویسنده هستم فرصت فکر کردن می دهد. دلم می خواهد دربارۀ پیشنهاد تازۀ آن بخش از وزارت آموزش و پرورش که روی زندگی مردان بزرگ و نامی کار می کند. کمی فکر کنم؛ یعنی پیشنهاد نوشتن زندگی نامۀ دکتر محمد قریب. او بنیان گذار رشته طب در ایران بود. درباره او فقط همین را می دانم و این نشناختن برای من دردناک است. چرا ما مردان بزرگ کشورمان را نمی شناسیم؟ حالا می خواهم در این راه قدم بردارم، او را بشناسم و به دیگران بشناسانم .
عجیب اینجاست که حس نزدیکی به این مرد دارم. او پزشک کودکان است و من نویسندۀ کودکان ونوجوانان. کار هر دوی ما تقریباً یکی است . با این فرق که او با جسم کودکان سروکار دارد ، من با روح و روان و تخیل آن ها. با این تفاوت که او نتیجه درمانش و کارش را زود می بیند اما نتیجۀ کار من ِ نویسنده در دراز مدت خود را نشان می دهد. در این فکرها غوطه ورم که باز صدای بوقی می شنوم . حتماً یک تاکسی دیگر، در پی شکار مسافر. برمی گردم و نگاه می کنم . نه، این تاکسی نیست. یک اتومبیل شخصی است. کنارم می ایستد. سؤال دارد. زنی که کنار راننده نشسته است، می پرسد: « آقا ببخشید، مرکز طبی کودکان کجاست؟ خیابان قریب!»
عجب اتفاقی! می گویم: «انتهای همین بلوار، یک سه راه است و خیابان دکتر قریب آن جاست. درست کنار بیمارستان امام خمینی، مرکز طبی کودکان است.»
فرصت خوبی است. ماشینشان جا هم دارد . می گویم : « مسیر من هم آن جاست.»
مرد از پشت فرمان می گوید: « بفرمایید سوار شوید!» سوار می شوم . روی صندلی عقب، کنار پسربچه ای می نشینم که احساس می کنم مریض است . ماشین راه می افتد .
راننده مردی است حدوداً چهل ساله. می گوید: «پدرمان درآمد. آدم توی تهران غریب باشد، دنبال خیابان قریب هم بگردد، سخت است.»
می گویم : « دیگر چیزی نمانده، مستقیم بروید.»
به پسر بچۀ کنار دستم نگاه می کنم. لاغر و زرد و بی حال است. نگاهش را از من می گیرد و خیره می شود به شمشادهای دوده گرفتۀ وسط بلوار. چه قدر شبیه شخصیت یکی از داستان هایم است . صدای زن ، مرا از او جدا می کند: «دو ساعت است که داریم دور خودمان تاب می خوریم . دیشب تا صبح توی راه بودیم.»
می پرسم: «از کجا آمده اید؟»
جواب می دهد: «از کرمان. »
باید از لهجه اشان می فهمیدم . من که قبلاً کرمان رفته بودم . باز به پسر نگاه کنم و او باز نگاهش را می دزدد و به شمشادهای دوده گرفته خیره می شود. چشمان درشتش نگاه بی رمقی دارد و زیر طاق کمان ابروها بی تابی می کند، دلم می خواهد بپرسم مشکلش چیست، اما فاصله کوتاه شده و رسیده ایم به خیابان دکتر قریب. می گویم: «همین جاست! فقط باید جای پارک پیدا کنید.»
پیاده می شوم . آن ها هم با لهجۀ گرمشان تشکر می کنند و به کوچۀ مقابل بیمارستان می روند تا ماشین را آن جا بگذارند .
کیفم را روی شانه ام می اندازم و از پل به پیاده رو می روم. به تابلوی بزرگ بیمارستان نگاه می کنم: «مرکز طبی کودکان.»
کمی آن طرف تر، تابلوی اسم خیابان به نرده ها چسبیده است: «خیابان دکتر محمد قریب» حالا نسبت به چند دقیقۀ پیش علاقه ام به کاری که برای انجامش آمده بودم، بیشتر شده است. آرام داخل می شوم. همه جای بیمارستان شلوغ است و آدم های زیادی در رفت و آمد. از نگهبان جلوی در سراغ رئیس بیمارستان را می گیرم . نشانی اتاقش را می دهد. از درمانگاه و چند راهرو می گذرم. بچه هایی را می بینم که توی اتاق ها روی تخت های فلزی خوابیده اند. پدر و مادرهایی را می بینم که چهره های گوناگونی دارند، با حالت هایی متفاوت؛ بعضی ها نگران و خستهاند، بعضی ها لبخند بر لب و راضی به نظر می رسند، هر کدام از آن ها می توانند شخصیت قصه هایم باشند. دلم می خواهد با تک تک آنها دربارۀ زندگی شان حرف بزنم، اما فعلاً برای کار دیگری به این جا آمدهام.
رسیده ام مقابل اتاق رئیس. در می زنم و داخل می شوم . این جا هم ، مثل همه جا منشی دارد که بدون هماهنگی داخل نشوی. موضوع و دلیل آمدنم را به او می گویم. بلند می شود و به اتاق بغلی می رود. چند لحظه بعد برمی گردد و اجازۀ رفتن به اتاق رئیس را می دهد. رئیس بیمارستان، با روپوش سفید پزشکی از پشت میزش بلند می شود و با من سلام و احوالپرسی می کند. از این که یک نفر آمده است و می خواهد دربارۀ دکتر قریب کتاب بنویسد، اظهار خوشحالی می کند.اما معلوم است که به حرف هایم خیلی اعتماد ندارد. می گوید، قبلاً هم چند نفری آمده اند و همین حرف ها را زده اند و بعد رفته اند و دیگر پیدایشان نشده . حتی یک نفر برای تهیۀ فیلم آمده است . می گویم : « داستان من چیز دیگری است. قرار است که من این کار را در قالب کتاب برای آموزش و پرورش بنویسم تا بچه ها، از طریق این کتاب و کتاب های مشابه، با زندگی چهره های بزرگ این آب و خاک آشنا شوند. حالا می فرمایید چه کار کنم؟ بروم از آدم های کوچه و بازار سراغ دکتر قریب را بگیرم یا شما کمکم می کنید ؟ »
می گوید : « راهش این است که از اداره مربوطه یک نامه بیاورید . »
چه خوب ! برای باز کردن این قفل بسته ، نامه حکم کلید را دارد . تشکر می کنم و بیرون می آیم ؛ باز راهروهای دلگیر بیمارستان و دیدن اتاق هایی پر از بوی دارو و نور نور سرد مهتابی های سقفی . کمی جلوتر ، مسافرهای ناشناس خیابان را می بینم همان کرمانی های غریب . در انتظار رفتن به اتاق معاینه هستند . مرد از روی نیمکت آبی بلند می شود و با شگفتی می پرسد : « شما این جا کار می کنید ؟ »
می گویم: « کار ؟ نه برای کاری آمده ام .»
نگاهی به پسر می اندازم که باز نگاهش را از من دزدیده است، میپرسم: « آقا مشکل پسرتان چیست ؟ »
زن دست روی سر پسر می کشد و می گوید : « از درد پهلو ناله می کند. چند روزی است که خواب و امان ندارد. دکترهای کرمان گفته اند از کلیه است. حالا او را این جا آوردیم تا ببینیم دکترهای اینجا چه تشخیص میدهند.»
می گویم : « انشاء الله که چیز مهمی نیست و شفا پیدا می کند.»
خداحافظی می کنم و بیرون می آیم . خسته تر از آن هستم که بروم اداره و معرفی نامه ام را بگیرم . عجیب دلم برای خانه تنگ شده است ؛ برای خانه و دیدن پسرم که هم سن و سال این پسر کرمانی است. مشکل را با تلفن حل می کنم . زنگ می زنم به کتاب « رشد » و از آن ها می خواهم که برای فردا نامه ای آماده کنند ، نامۀ معرفی من به « دانشکدۀ علوم پزشکی » ، با موضوع تحقیق دربارۀ زندگی دکتر محمد قریب . تا فردا فرصت بیبشتری دارم که روی این موضوع فکر کنم .
*
ساعت نه و نیم صبح بیمارستان هستم . بعد از شماره کردن نامه ام ، به روابط عمومی معرفی می شوم . یکی از دانشجویان سال آخر پزشکی مسؤول همکاری با من است .
ظاهراً او قبلاً در رابطه با مراسم بزرگداشت دکتر قریب کارهایی کرده است . مرا به گرمی تحویل می گیرد و صحبتش گل می اندازد . او معتقد است ، ما آدم های مهم و با ارزش در مملکت زیاد داشته ایم و داریم . اما یا آن ها را از یاد برده ایم و یا درباره اشان آن قدر با اغراق و بزرگنمایی حرف زده ایم که غیرقابل باور شده اند. او پیشنهاد می کند که اگرمیخواهم زندگی نامۀ قریب را بنویسم ، ساده و بدون اغراق بنویسم تا خوانندۀ کتاب این شخصیت را باور کند .
حرفی ندارم جز این که بگویم ، حق با شماست . من سعی خودم را می کنم . با او از اتاق بیرون می آیم . به کتابخانه می رویم . مسؤول روابط عمومی مرا به کتابدار آنجا معرفی می کند و می گوید برای چه کاری آمده ام. کتابدار خانمی است خوش برخورد و پرحوصله. می گوید: «تا نیم ساعت دیگر هر چه کتاب دربارۀ دکتر قریب هست ، برایتان میآورم. اما یک شرط دارد.»
می گویم : « چه شرطی ؟ »
میگوید : « ما کتاب به غیر اعضا امانت نمی دهیم . باید همین جا مطالعه و یادداشت برداری کنید . »
محیط کتابخانه ساکت وآرام است . می شود همین جا کار کرد . هر چه باشد بهتر از خانه است که سر و صدای بچه نمی گذارد تمرکز بگیرم . قبول می کنم. این نیم ساعت، فرصت خوبی است برای آن که بیرون بیایم و چیزی بخورم ؛ چیزی که جای صبحانۀ خورده نشده را پر کند .
در گوشه ای از حیاط بیمارستان ایستاده ام و به بیسکویتم گاز می زنم که مرد کرمانی را می بینم . چند برگه کاغذ در دست دارد و توی فکر است. برایش دست تکان می دهم. به طرفم می آید. بیسکویت تعارف می کنم . برنمی دارد و میگوید میل به چیزی ندارد. در چهرۀ سبزه و آفتاب سوخته اش، غم و نگرانی موج می زند. می پرسم : « چه خبر ؟ »
می گوید : « امروز بستری می شود. دنبال آزمایش هایش هستم . »
به یاد چهرۀ پسرک می افتم و آن نگاه خسته اش که مثل کره اسبی همیشه از من رم می کرد . می گویم : « انشاء الله ، همه چیز به خوبی تمام ميشود. اصلاً نگران نباشید.»
ـ ما توکل کرده ایم به خدا .
بعد می پرسد : « شما کارتان تمام نشده ؟ »
ـ کار من تازه شروع شده .
به ساعتم نگاه می کنم. نیم ساعت شده .
ـ ببخشید ، اگر فضولی نباشد ، می خواستــم بپرسم کار شما این جا چیست ؟
ـ قبلاً که گفتم . این جا کاره ای نیستم . قرار است ، دربارۀ دکتر قریب تحقیق کنم و زندگی نامه اش را در قالب کتاب برای بچه ها بنویسم .
سرش را تکان می دهد .
ـ آهان : دکتر قریب ، این دکتر قریب حالا کی بوده ؟
ـ هنوز خودم هم به درستی نمی دانم .
کتابخانه و کتابدار و کتاب های سفارش داده شده در انتظارم هستند . خداحافظی می کنم و به آن طرف می روم .
|
|
زندگي نامه زنده ياد استاد دكترمحمد قريب
گزارشي از پشت صحنهي سريال تاريخي زندگي دكتر محمد قريب
چهار سال و نيم از نخستين روزي كه كيانوش عياري ساخت سريال تاريخي «روزگارقريب» را آغاز كرده، ميگذرد. اين سريال اواخر اسفند ماه 81 كليد خورد و در آن زمان شايد هيچ كس حتي خود كارگردان هم فكر نميكرد كه ساخت اين سريال، نزديك به 5 سال به طول بينجامد.
ساخت اين سريال در اين مدت در سكوت خبري گذشت. به سكوتي كه كيانوش عياري از آن به عنوان تمركز بر روي كار و بيتوجهي به حاشيهها ياد ميكند.
عياري در گفتوگو با خبرنگار ايسنا، «سينما را بازيچه و دل مشغولي ميداند»، سينما براي او نوعي اسباب بازي است كه وقتي به آن مشغول ميشود به هيچ چيز ديگر فكر نميكند. اما آن چه طلسم اين چهار سال ونيم سكوت خبري را ميشكند، فرا رسيدن «روز پزشك» و بازديد وزير بهداشت و درمان و همچنين جمعي از ياران و شاگردان دكتر محمد قريب از اين پروژه است كه چهارشنبه 31 مرداد ماه اتفاق افتاد.
كيانوش عياري اين بازديد را نوعي دلگرمي به عوامل ميداند، شايد حالا ديگر يك ماه بيشتر به پايان تصويربرداري باقي نمانده و او كمي فرصت پيدا كرده تا به حاشيهها هم فكر كند؛ حاشيههايي كه به گفته خودش «اگر وقت داشته باشد به آن دامن هم ميزند.»
****
شهيد محمد قريب، در ابتدا براي عياري در حد يك نام بود كه او را از روي برخي ويژگيها ميشناخته و طبيعي است كه در بدو امر به شكلي كاملا حرفهيي به ساخت اين سريال فكر كرده باشد؛ اما ساخت «روزگار قريب» به سرعت براي عياري به يك عشق تبديل شد و فكر كرد "سينما را ياد گرفته تا «روزگار قريب» را بسازد"؛ اين جملات را خود كيانوش عياري در حضور جمعي از دوستان و شاگردان دكتر قريب كه به مناسبت روز پزشك در گراند هتل شهرك سينمايي غزالي دور هم جمع شدهاند ميگويد. جمعي كه در بين آنان افرادي چون دكتر ولايتي، دكتر مرندي، دكتر صدر، دكتر مسجدي و دكتر اميداور رضايي ديده ميشوند.
به گفتهي حسن اسلاميمهر، مديرمركز سيما فيلم، عياري در روزهايي كه ساخت «روزگار قريب» ممكن بود به دليل مشكلات مالي با وقفه روبرو شود اعلام كرد كه حتي اگر خانهاش را بفروشد، نميگذارد تصويربرداري اين سريال متوقف شود؛ و «البته در اين ميان سعه صدر مديران سيما فيلم نيز فوق العاده بوده است»؛ اين جمله را عياري به لنكراني، وزير بهداشت و درمان كه براي لحظاتي كوتاه به بازديد از اين پروژه آمده است، ميگويد.
كارگردان «روزگار قريب» ابراز اميداواري كرده كه نتيجه نهايي و آن چه روي آنتن ميرود زمان نسبتا طولاني ساخت را توجيه كند.
****
مراسم روز پزشك با سخنراني دكتر ولايتي از ياران قديمي دكتر قريب كه در اواخر عمر ايشان حتي او را با اتومبيل به سركارميرسانده، دكتر شهابالدين صدر، حسن اسلامي مهر و كيانوش عياري آغاز ميشود. عياري دراين مراسم ميگويد كه در اين مدت حتي خوابهايش پزشكي شده و جز مسواك زدن چيزي از زندگي شخصياش باقي نمانده است.
او در اين مدت هزاران پلان گرفته است، پلانهايي كه به گفته خودش هر كدام به دشواري يك فيلم سينمايي بوده است.
سخنراني كيانوش عياري به پايان ميرسد و قسمتهايي از سريال 32 قسمتي «روزگار قريب»، براي حضار به نمايش در ميآيد از آن به بعد است كه ديگر او را در گراند هتل نميبينيم.
*****
به انتهاي لاله زار ميروم، عياري با بازيگرانش كه اغلب هندو هستند و تعدادشان به 50 تن ميرسد، مشغول كار است. او از آنان ميخواهد كه در حضور مقامات به هيچ وجه دست پاچه نشوند و عادي بازي كنند.
در بازگشت ازلوكيشن لاله زار، در اتاق گريم مهران رجبي را ميبينيم كه در اين سريال نقش «ميرزا علي اصغر قريب»، پدر دكتر محمد قريب را بازي ميكند و درلاله زار مغازه بزازي دارد. مهران رجبي برخلاف نقشهاي كوتاهي كه در سينما و تلويزيون داشته و از آنها به عنوان «دوبيتي» ياد ميكند، در «روزگار قريب» نقشي طولاني دارد و با 5 گريم مختلف مقابل دوربين رفته است.
او اين روزها گريم 60 سالگي پدر دكترقريب را دارد. مهران رجبي همان درون مايه طنز را دربازيهايش در روزگار قريب هم خواهد داشت و در اين باره ميگويد: اين نوع بازي كمدي كلاسيك نام دارد كه با كمدي كلامي بسيار متفاوت است. كمدي كلاسيك در ميميك و تن صدا آشكار ميشود.
****

در سريال «روزگارقريب» 5 مقطع تاريخي مختلف به نمايش در ميآيد و 5 بازيگرمتفاوت هم نقش دكتر قريب را در هر كدام از اين مقاطع بازي ميكنند.
برادران هاشمي، مهدي و ناصر هاشمي به ترتيب كهنسالي و ميانسالي دكتر قريب را بازي ميكنند. اما برادر بزرگ تر به دليل ايفاي نقش در پروژهاي ديگر در مراسم روز چهارشنبه حضور ندارد.
ناصر هاشمي لوح و گل به دست از گراند هتل خارج ميشود. وقتي از او ميپرسم كه چگونه به نقش دكتر قريب نزديك شده است، به تسلط كيانوش عياري بر اين شخصيت اشاره ميكند و ميگويد: تنها منبع و تكيه گاه آقاي عياري بود. ايشان خيلي ما را كمك كرد.
ناصر هاشمي وقتي با اين پرسش روبه رو ميشود كه چقدر توانسته با برادرش تعامل داشته باشد، ميگويد: ما هيچ وقت همديگر را سر صحنه نديديم ودر حقيقت آقاي عياري حلقه اتصال ما بودند.
علاوه بر برادران هاشمي، دو برادر ديگر نيز در سريال «روزگار قريب»، بازي ميكنند برادران بنفشهخواه كه يكي نقش سپهبد فاضل زاهدي و ديگري نقش پروفشور رابازي ميكند.
به سمت رضا بنفشه خواه كه با عصا در مراسم حاضر شده بود، ميروم ميگويد: در سريال «روزگار قريب»، پايش نشكسته و نقش در اين مجموعه تلويزيوني به پايان رسيده است.
او خوشحال است كه تمامي نقشهايي كه قرار بوده در فيلمها و سريالها بازي كند را قبل از شكستن پايش به اتمام رسانده است.
****
در سريال تاريخي «روزگار قريب»، ماشين دودي شاهزاده عبدالعظيم كه سابقه آن به سال 1339 برميگردد، مجددا بازسازي شده است. اين ماشين دودي كه مقابل ساختمان ميدان توپخانه شهرك سينمايي غزالي قرار دارد زائران را از تهران به ري ميبرده و دكتر قريب و پدرش هم ازجمله مسافران پر و پا قرص اين قطار بوده است.
دكتر ولايتي به همراه ساير ياران و شاگردان دكتر محمد قريب پس از پايان مراسم گراند هتل به سمت لوكيشن روزگارقريب درشهرك سينمايي غزالي ميروند و حتي لحظاتي را سواربر اين ماشين دودي ميگذارند، آنان كه با گلهاي رز قرمز كه به مناسبت روز پزشك از مسؤولان سيما فيلم دريافت كردهاند، از ديگران تميز داده ميشوند. پس از گشتي كوتاه در شهرك غزالي به لاله زار ميآيند تا شاهد تصويربرداري پلاني از سريال «روزگار قريب» باشند.
درانتهاي لوكيشن لالهزار، جايي كه مغازههايي چون چمدان فروشي تقي و غيره به چشم ميخورد، عياري همكارانش درانتظار ورود ميهمانان خود هستند.
آنان قرار است صحنههاي از شهريور ماه 1333 را بازسازي كنند، روزي كه هواپيماي روسها اعلاميههاي ازهشدار نازي ها را بر سر مردم ميريزد.
صحنه مربوط به پرواز هواپيما و ريختن اعلاميه بر سر مردم پيش از اين گرفته شده است و امروز تنها قرار است از بالاي ترين فردي اعلاميهها را بر سر مردم بريزد. آن چه اهميت دارد عكس العملهاي مردم و جمع كردن كاغذهايي است كه وقتي بر زمين ميريزد، متوجه ميشويم جزوههايي از پمپ استخر و غيره است. چنين صحنهاي پيش از اين نيز در سريال در حال پخش «مدار صفر درجه» (به كارگرداني حسن فتحي) و سريال درحال ساخت «درچشم باد» (به كارگرداني مسعود جعفري جوزاني) بازسازي شده است و عياري با اشاره به آن درسريال «روزگار قريب»، به اصطلاح تاسه نشه بازي نشه جامه عمل ميپوشاند.
پلان يك بارگرفته ميشود و هنروران به همراه بازيگر نقش جواني دكتر قريب در اين صحنه حضور دارند.
پايان پلان با ورود وزير بهداشت و درمان همراه است كه با سلامي بلند سكوت صحنه را ميشكند. او به سرعت در صندلي مخصوص قرارميگيرد و پلان بارديگر مقابل چشمان لنكراني تكرار ميشود.
****
بازديد از پشت صحنه نيز به پايان ميرسد و حال نوبت بدرقه مهمانان است به سمت عياري ميروم. او گفتوگو را پس از رفتن مهمانان موكول ميكند. وزير بهداشت و درمان پس از حضوري كوتاه در شهرك غزالي به هنگام خداحافظي از عياري به او ميگويد كه انجام كار ارزشمند توفيق ميخواهد و عياري در پاسخ به اين جمله دستش را به لنكراني نشان ميدهد و خاطرهاي را از دوران كودكياش تعريف ميكند.
كارگردان «روزگار قريب» به خاطرهي چهار سالگياش و سماجتش در آن روزگار اشاره ميكند و ميگويد: فكر ميكنم اين سماجت نقش مهمي در تمام كارهايي كه تا به حال انجام دادهام داشته است.
وزير بهداشت و درمان پس از شنيدن اين خاطره درحالي كه لبخندي برلب دارد، سوار ماشين ميشود و ميرود.
حالا نوبت من رسيده، به سمت عياري ميروم ميگويم، «آقاي عياري من نيز يكي از همان افراد سمج هستم! به چند پرسش من هم پاسخ دهيد؟»
ناگفتههاي مجموعه «روزگار قريب» از زبان كيانوش عياري و همكارانش
هزاران پلان، هر كدام به دشواري يك فيلم سينمايي
گروه فرهنگ و هنر- مريم فلاح: كيانوش عياري پنج سال و پنج ماه است وقت خود را صرف ساخت سريال تاريخي «روزگار قريب» كرد و حالا حاصل نيمدهه تلاش او قرار است از امشب روي آنتن شبكه سه سيما برود.
«روزگار قريب» از جمله توليدات فاخر سيماست كه براي پخش در 36 قسمت 50 دقيقهاي توليد شده است. عياري در اين مجموعه به روايت زندگي دكتر قريب بنيانگذار طب نوين كودكان ميپردازد. در اين ميان حوادث سالهاي 1295 تا 1354 نيز مورد بررسي قرار گرفته است.
تصويربرداري اين سريال در آخرين روزهاي سال 81 در منطقه پيشواي ورامين آغاز شد كه علاوه بر آن در قزوين، ميمه،اصفهان، فيروزكوه و تنكابن نيز ضبط تصاوير اين مجموعه ادامه يافت و در نهايت به تهران ختم شد. تصويربرداري «روزگار قريب» پس از پنج سال و پنج ماه و 12 روز در مجموعه سعدآباد تهران اوايل پاييز امسال پايان يافت و بازيگراني چون مهدي هاشمي و ناصر هاشمي نقش كهنسالي و ميانسالي دكتر قريب را بازي كردهاند. اين دو بازيگر در كنار دو بازيگر نقش خردسالي و نوجواني دكتر قريب يعني پرهام كرمي و كاوه آهنگر كيوان مقدم زندگي اولين پزشك كودكان ايران را از پنج سالگي تا لحظه مرگ به تصوير كشيدهاند.
رضا كيانيان كه پيش از اين در نقش امامجمعه آذريزبان سريال «كيف انگليسي» بازي كرده بود، در اين سريال براي دومين بار در نقش يك روحاني ظاهر شده است. او اين بار در نقش آيتالله فيروزآبادي به ايفاي نقش ميپردازد. مهران رجبي، فرحناز منافيظاهر، اميرحسين صديق، محمد برسوزيان، پروين ميكده، صبا كمالي و بسياري از بازيگران شناختهشده سينما و تلويزيون در اين مجموعه جلوي دوربين منصور آذرگل رفتند تا بخش مهمي از تاريخ پزشكي ايران را جاودانه سازند.
پاي صحبت كارگردان
عياري پنج سال پيش بعد از ساخت اولين مجموعه تلويزيونياش سريال «هزاران چشم» كه به داستان جامعه امروز و آدمهايش ميپرداخت با «روزگار قريب» تصميم گرفت در دومين تجربه روايتگر زندگي نخستين پزشك متخصص اطفال در ايران باشد. او در اين پروژه علاوه بر كارگرداني به عنوان نويسنده فيلمنامه، تهيهكننده، تدوينگر و سازنده تيتراژ حضور داشته است. عياري از چهار سال پيش روي طرح تيتراژ «روزگار قريب» كار كرده است. طوري كه به قول خودش، بينندگان به بهانه ديدن تيتراژ سريال، قطعا پاي آن خواهند نشست. اين كارگردان طي اين سالها چنان خود را وقف به سرانجام رساندن اين سريال كرده است كه به گفته خودش از زندگي شخصياش جز مسواك زدن باقي نمانده و در اين پنج سال هزاران پلان گرفته كه هر كدام به دشواري يك فيلم سينمايي بوده است. «توليد اين پروژه براي من تجربه بسيار خوبي بود. بيشتر از پنج سال براي توليد اين مجموعه وقت گذاشتم و تلاش كردم اثري در خور شأن نام دكتر قريب توليد كنم، هر چند براي اين كار سختيهاي بسياري متحمل شديم و به همراه گروه روزگار سختي را سپري كرديم. با آماده پخش شدن سريال، فعلا ترجيح ميدهم استراحت كنم، چون در حالي شبيه اغما هستم، تمايلي به ساخت فيلم جديد ندارم. اميدوارم پس از استراحت، طي اين مرحله كه شبيه مرحله نقاهت است، در چند ماه آينده بتوانم طرحي را براي ساخت يك فيلم سينمايي در دست بگيرم.
ضبط موسيقي در سياتل و ايران
سعيد شهرام از پركارترينهاي بيست و پنجمين جشنواره فجر در زمينه آهنگسازي فيلم، ساخت موسيقي سريال «روزگار قريب» را به دست گرفته است. سابقه همكاري او با كيانوش عياري برميگردد به ساخت موسيقي فيلم «دو نيمه سيب» در سال 1370 و «آبادانيها» در سال 1371. عياري اين بار براي ساخت موسيقي داستاني كه از دل تاريخ برميآيد، از او دعوت كرده است. به گفته شهرام، عياري سال 84 يعني اواسط فيلمبرداري سريال و همزمان با مراجعت اين موسيقيدان به كشور با او تماس گرفته است. شهرام بعد از تماس عياري حدود 100 دقيقه مونتاژ نشده از سريال را ديده و از همان زمان درگير كار ميشود. مرحله ضبط موسيقي نيز از ارديبهشت امسال شروع ميشود.
سعيد شهرام از كم و كيف موسيقي كه براي سريال تاريخي «روزگار قريب» در نظر گرفته، چنين ميگويد: «در سريالي مثل روزگار قريب كه يك سير تاريخي دارد و از لوكيشنهاي متعددي ميگذرد، بالطبع موسيقياش هم بايد با اتفاقات موجود در آن دوره تاريخي موافق باشد. در اين اثر هم به نوع موسيقي دوره تاريخي داستان توجه داشتهام و هم به نزديك بودن موسيقي با حس و حال درام قصه.
من اولين چيزي كه در ساخت موسيقي فيلم در نظر ميگيرم اين است كه انتظار كارگردان و نويسنده فيلمنامه از شنيدن موسيقي اثر خودشان چيست؟ بنابراين اگر نياز به استفاده از يك موسيقي مطرح و شناخته شده در يك دوره تاريخي باشد، قطعا با نظر كارگردان از آن استفاده ميكنم. در مورد موسيقي سريال «روزگار قريب» تا به امروز من به صورت مداوم با آقاي عياري در ارتباط بودهام. چيز جالبي كه اتفاق افتاده اين است كه ميبينم من و عياري هر دو از نظر فكري و ذهني نسبت به سالهاي گذشته كه با هم كار كرديم، خيلي بالغتر شدهايم و در اين كار حرف همديگر را بهتر ميفهميم و با هم كاملا هماهنگ هستيم. آقاي عياري بهشدت به موسيقي فيلم آگاه است و ميداند چه چيزي ميخواهد.»
جالب است بدانيد كه شهرام يك ماه از زمان خود را در استوديويي در سياتل و ايران صرف ساخت موسيقي تيتراژ سريال «روزگار قريب» كرده است و هدفش از ضبط موسيقي در سياتل استفاده از امكانات ضبط موسيقي به طريقه سوراند بوده تا كيفيتي در حد استاندارد بينالمللي داشته باشد. البته اين در حالي است كه هنوز سيستم پخش صدا در تلويزيون مونو است و امكان پخش صدا با كيفيت استريو وجودندارد، اما سعيد شهرام تفاوت اين كيفيت را در نسخه DVD موسيقي محسوس ميداند و ميگويد: «ما كارمان را درست انجام ميدهيم و در كار بايد پيچش مو را ديد. به عبارتي عادت كردهايم.» شايان توجه است كه اين آهنگساز با درنظر گرفتن توجه خاص عياري براي ساخت تيتراژي متفاوت، جذاب و تاثيرگذار از 26، 27 ساز اركسترال، كوبهاي و... براي ساخت موسيقياش بهره برده كه قرار است در صورت توافق با عياري «كورالي» نيز به آن افزوده شود.
استفاده از جلوههاي ويژه در طراحي گريم
«روزگار قريب» يك اثر تاريخي معاصر است. علاوه بر تيپ آدمها كه در يك مقطع مثلا ريش داشتهايم با موهاي بلند و عمامه و دستار، جلوههاي ويژه بسياري هم در كار بوده، از جمله اينكه شكم يك جسد را بايد ميشكافتيم يا بچهاي كه سرطان ميگيرد و تمام موهاي سر و صورتش ميريزد. پاهاي قانقاريايي داشتيم كه قطع ميكنند. ما حتي براي ساختن پا از گوشت و استخوان طبيعي استفاده ميكرديم.
دكتر قريب به روايت
وزير بهداشت، درمان و علوم پزشكي
رابطه من با دكتر قريب مربوط به سالهاي 50 تا 53 ميشود كه اين توافق را داشتيم كه در خدمتشان باشم و شاگرديشان را كنم. اين اواخر كه ايشان ديگر توانايي رانندگي نداشتند صبحها به منزلشان ميرفتم و ايشان را به مركز پزشكي كودكان ميرساندم. ايشان همچنان پركار و دقيق و دلسوز بود وخود را وقف مردم ميكرد. من معتقدم دكتر قريب به عنوان آخرين بازماندههاي حكيمان در كشورمان محسوب ميشوند. حال ممكن است كمتر مورد توجه قرار گرفته باشد چرا كه در گذشته مردم به پزشكان «حكيم» ميگفتند در حالي كه در همان زمان لفظ طبيب هم رايج بوده است. «حكيم» كلمه جامعتر و وسيعتر «طبيب» است. حكيم با روح مردم ارتباط دارد و با فرد در ارتباط نيست. او فردي است كه مورد وثوق جامعه و معتمد مردم است. طبيب بايد جامعيت داشته باشد چرا كه در اين صورت است كه تبديل به حكيم ميشود و... دكتر قريب صرفنظر از حضورش در جامعه پزشكي، يك سري فعاليت سياسي هم داشتند، مرحوم قريب جزو يك گروه سياسي نبود اما با توجه به نگاهي كه به مسائل روز جامعهاش داشت، فردي سياسي به شمار ميآمد. ايشان نسبت به سرنوشت كشورش به هيچ وجه موضع بيتفاوتي نداشت و در بزنگاهها خيلي عالي عكسالعمل نشان ميداد. شكي نيست كه دكتر قريب جزو همراهان افرادي بود كه در ملي شدن صنعت نفت نقش داشتند.
نكته ديگر پرورش ايشان در يك خانواده اصيل است. خاندان دكتر محمد قريب، جملگي اهل علم و دانش بودند. اين خانواده اهل گرگان است كه منطقهاي عالمخيز محسوب ميشود، دكتر قريب از خانداني بود كه اصالت داشتند و اعتقادات دينيشان را نيز همواره حفظ ميكنند. مطمئنا با پخش مجموعه تلويزيوني «روزگار قريب» مردم، خيلي بهتر و دقيقتر ميتوانند با خدماتي كه اين بزرگ به ملت داشتند و همچنين حضور و فعاليتهاي سياسي ايشان آشنا شوند.
آخرين سكانس
در سكانس پاياني «روزگار قريب» دكتر محمد قريب با بازي مهدي هاشمي براي معالجه فردي به كاخ همايوني فراخوانده ميشود اما در نهايت با شمس خواهر محمدرضا پهلوي مشاجره ميكند. زهره حميدي به عنوان شمس در اين صحنه حضور دارد. صحنههاي داخلي اين سكانس در كاخ سبز فيلمبرداري شده است. پلانهاي خارجي نيز مقابل كافهاي ضبط شده كه متعلق به بهمن پهلوي يكي از نوادگان شاه بود و هماكنون در اختيار يونسكو است.







