پارت اول : سرقت شمشیر سایین

هونگ گیل یی نوک را نجات میده و میرند لب ساحل و یی نوک به فکر کار هونگ گیل میوفته که چطور براش هوا اورده و هونگ گیل هم میگه تو سردته من هم سردمه من رفتم چوب اوردم تو بیا روشنشون کن ببینم


یی نوک میاد آتیش روشن کنه ولی از اون کار هونگ گیل ناراحته هونگ گیل میگه این روز را یادت باشه که من نجات دادم یی نوک میگه ما که قصدی نداشتیم بیا فراموشش کنیم که هونگ گیل میگه فقط یادت باشه که من دو بار نجات دادم ی یی نوک میگه آهان من فکر کردم اون کار توی آب منظورته . هونگ گیل میگه خوب پس دلت میخواست بمیری اما اون کار نکنم خوب تقصیر خودت بود که یی نوک میگه خوب من این بار فراموش نمیکنم و بلند میشه چوب هونگ گیل را بندازه توی آتیش



چانگهیا در پادگانه و چی سو بهش میگه اون دختر که امروز دم مقرر اومده بود همونه که سنجاق سر مادرتون دستش بود چرا گفتین نمی شناسیدش .چانگهیا میگه به صلاح نیست اون بدونه من کیه ام تو هم آشنایی با اون نمیدی و صداش را در نمی یاری

پدر بزرگ یی نوک به حرفهای هی میونگ فکر میکنه و میگه اون درست گفت که من بچه ندارم اما اون گفته که یی نوک ملکه میشه و چهره ملکه را داره ولی با دیدن خنگ کاریهای اون میگه ای بابا این دختر خنگ محال بابا و با دیدن گیل دونگ میگه هی میونگ گفت اون یک قهرمان میشه ولی اخه اینطور می خواد قهرمان چوسان بشه


سربازهای حکومتی هم برای ساختن قصر حدید به شهر میرند و نفرات برای ساخت اون جمع میکنند و به زور می برند .چانگهیا هم این صحنه را میبینه و خیلی ناراحت میشه

بانو نه به چانگهیا میگه این فرصت خیلی خوبه که با لباس کارکرها وارد قصر بشیم از این طریق میتونیم مهمات لازم هم وارد قصر کنیم که چانگهیا میگه چند روز دیگه به امتحان نمونده ما باید قبل از اون روز شمشیر سایین را پیدا کنیم

وزیر هونگ هم شمشیر سایین را نگاه میکه که زن و بچه اش میاند اونجا و سریع اون را قایم میکنه زن وزیر هونگ میگه این هیونگ برامون از هونگ گیل خبر اورده و این هیونگ هم که فکر میکنه خبرش دست اوله میگه هونگ گیل میخواد بره چین اون موفق نشده ولی من میدونم که باز میخواد بره همه توی بازار این را میگند وزیر هونگ هم طبق معمول میگه تو چرا به جای این کارها درست را نمیخوانی بچه . زن وزیر هونگ هم که میخواد ماله کشی کنه میگه مهم اینه که هونگ گیل میخواد بره که وزیر هونگ عصبانی میشه و میگه به جای اینکارها برید به فکر کار احمقانه خودتون باشید


این هیونگ از اونجا میره و زن وزیر هونگ میگه تو چرا به این بدبخت اینقدر سخت میگیری اون تنها پسرته ولی اینطور به نظر میاید که انگار گیل دونگ تنها پسرته و تو با مادر هونگ گیل و من یک جور رفتار میکردی وزیر هونگ هم میگه تو که اون زن بدبخت را کشتی پس همه چیز الان خوبه برو بیرون.مادر این هیونگ میره بیرون و میگه اگه مجبور بشم دوباره این کار را میکنم (کشتن گیل دونگ)

هونگ گیل هم میره سر قبر مامانش و برای یی نوک از بچه گیش که مادرش مرده میگه و اینکه هی میونگ اون را پیدا میکنه


هی میونگ هم به پدر بزرگ یی نوک میگه که من وقتی از اون اول هونگ گیل را دیدم تقدیرش را خوندم اون چشمها پر از نفرت و کینه بود و چهره یک قهرمان از توش درمیومد من اون را بزرگ کردم

هی میونگ تعریف میکنه که چطور هونگ گیل آموزش دیده
اول هونگ گیل ، هی میونگ را قبول نداره و میگه نشون بده چی بلدی که میخواهی من شاگردت بشم و هی میونگ یکی از اون کف دستهای بودا ( کونگ ویژه هوا مال استاد رن در افسانه شجاعان) میاید تا هونگ گیل حساب کار دستش بیاد


و آموزش شروع میشه



هون گیل هم از این که این طور برای هی میونگ کار میگرده ناراحته یی نوک میگه خوب اون بهت مهارتهای رزمی را یاد داده که هونگی گل میگه مگه اون چقدر چیز یادم داده

و شروع آموزشهای سخت


ریختن آب توی خمره که هی میونگ به جایی اینکه بگه اون را پر کن میگه خالیش کن چون ته اش سوراخه



آموزشهای روحانی




پسر لوس وزیر هونگ هم ناراحته و میگه من دلم میخواد بمیرم که مادرش میگه تمامش کن تو هم باید مثل من صبور باشی بدبختی ما از نداری نیست برای اینکه که بابات چیزی به ما نمیده . ما باید مخفیانه برای خودم چیزی بدست بیارم ما باید هونگ گیل را پیدا کینم و تحویلش بدیم و یک توطعه برای هونگ گیل می چینند

هونگ گیل هم کنار ساحل هنر تیرکمان خودشو نشون میده و یه ماهی را میزنه . و تیرها جمع میکنه و میخواد بره پولی بدست بیار که یی نوک میگه من میخوام کمکت کنم تا جبران کارهایی که برام کردی را بکنم و هونگ گیل میگه راست میگی تو خوب طمعه میشی یهم کمک کن



شکار شروع میشه و یی نوک هم طعمه



کار و بار میگره



در اخر کارشکارچیها حرفه ای میشند و خطرات شکار چی بودن سرشون میاید و کمی شل و پل میشند



هونگ گیل هم پول حاصله از کار جدید را به فرشنده وانگ نشون میده و میگه من پول جمع کردم یک بلیط دیگه به سمت چین برام جور کن

این طرف هم خبر عزم رفتن به چین به این هیونگ و مادرش میرسه و همه چیز طبق نقشه پیش میره و افراد مورد نیاز هم فراهم میشه

یی نوک که از شکار خوشش اومده در مورد ادامه و پیشرفت توی این کار میگه که هونگ گیل میگه بس بابا دو روزه شکارچی شدی بیا این سهم تو یی نوک قبول نمیکنه و میگه من که نباید این را بگیرم چون با هم رابطه داریم که هونگ گیل میگه درست همسر ولی من دارم میرم چین بهتره که از هم جدا شیم


در ادامه کار در هوای آفتابی بارون میگیره و دو تا شون میرند زیر سقف و یی نوک دوباره پیش خودش میگه رابطه ما چیه و میگه خوب ما دوستیم چه اشکال داره


ایون هی (دختر وزیر سو) هم برای خرید اومده به بازار که از اونجا رد میشه و هونگ گیل را میبینه و سریع از کجاوه میاید پایین میره پیش هونگ گیل و هوی نوک هم متوجه موضوع میشه


هونگ گیل میگه اه پس همون رقاص جدیده هستی .تو که خرید کردی ولی خوب بد داره بارون میاید و ایون هی میگه تو اولین نفری بودی که برام تاسف خوردی من الان اومدم خرید و باید دارو بخرم ولی بارون گرفته نمیدونم کجا باید برم اگه دیر کنم دعوام میکند تو بهم کمک کن . هون گیل هم به یی نوک میگه همونجا بایست تا من بیام و ایون هی با دیدن یی نوک خیلی جا میخوره و یی نوک هم پیش خودش میگه یک اشراف زاده پیش گیل دونگ چی میخواد (سایه سنگین رقیب)

و خرید که بیشتر یک سفر تفریحی بود شروع میشه و به ایون هی حسابی خوش میگذره


در آخر هم هونگ گیل ایون هی را میبره زیر یک سقف و میره و دوباره اسمش را نمیگه و ایون هی ناراحت میشه

شازده هم زیر بارون یاد دوران فقر میوفته که بانو نه برای سیر کردن شکم اون میرفت دزدی و بانو نه چقدر کتک میخورد و اعصابش خورد میشه میره تمرین




بانو نه به شازده میگه من از طریق مباشر چویی یک مهمونی برای وزیران کابینه ترتیب دادم و همشون اونجا جمع میشند من گفتم که شما یک بازرگان از چین هستین تا کسی شما را نشناسه .یکی از اون وزیران کسیه که لرد رایو را کشته و شمشیر سایین پیششه

ضیافت با شرکت همه وزیران شروع میشه و وزیر سو (نخست وزیر) و وزیر هونگ هم در راس هیئت اونجا حضور دارند.وزیر سو خوشحال از اینکه بارون بند اومده و وزیر هونگ که از این جور مهمونیها خوشش نمی یاد هم مثل همیشه خیلی سنگین میگه چطور شما خوشحالین که بارون بند اومده در حالی الان خشکسالیه و وزیر سو هر چی خوشحالی میکنه وزیر هونگ در عوض ضد حال میزنه بهش تا اینکه بانو نه میاید اونجا و وزیر هونگ میگه حالا دلیل این مهمونی این بود که این بازرگان را ببینید (بانو نه) که مباشر چویی میگه بانو نه فقط تاجر نیست اون کمک بزرگ برای ما بود وقتی سفیر چین به اینجا اومد




چانگهیا هم که تیریپ چینی زده میاید اونجا و بانو نه میگه ایشون بازرگان بزرگی هستند و از خانواده سلطنتی چین (مینگ) هستند

شازده یک دستی زدن را شروع میکنه و یک شمشیر سلطنتی چینی به وزیر سو میده و و وزیر سو خیلی خوشحال میشه و میگه شما