تبليغاتX
تحلیل سریال جواهری درقصر و امپراتور دریا - قسمت دهم هونگ گیل دونگ_پارت اول

 

قسمت دهم : در برابر وجدان

 


یی نوک از پشت پنجره نظاره گر اوضاعه که چول جو برای بررسی برده هاش میاید اونجا .چونگویا هم بلند میشه و به چول جو التماس میکنه و میگه پدرم من کوره اگه منو ببرید اون میمیره که چول جو میگه من کاری به این کارها ندارم تو به خاطر داشته باش که بعداً دختری هستی که برای درمان چشماهای پدرش خودشو به سیصد کیسه برنج فروخت چونگویا هم میگه بدهی ما سی کیسه بوده که همه اش را دادیم بقیه اون از پست فطرتی توه که چول جو با چوب خدمت چونگویا میرسه

 

یی نوک نظاره گره همه چیه که چول جو متوجه اون میشه و میگه تا فرار نکرده بگیریدش و یی نوک سریع فلنگ را میبنده

چول جو هم ییهو مثل پیاده بابا غیبی جلوی یی نوک سبز میشه و میگه نمیدونم چرا امرور هر بچه ای تو کارم دخالت میکنه  و میگه شرش را کم کنید که یی نوک افراد چول جو را میزنه ولی حریف خودش نمیشه

چول جو میاید که یی نوک را بکشه که چانگهیا شمشیر را میره زیر کردن چول جول و میگه یه خورده دیگه عصات ببری پایین منهم تو را میفرستم همراه اون برین اون دنیا .یی نوک هم بلند میشه و به چانگهیا میگه من الان میرم ژاندارمی سربازها را بیارم و چول جو هم میگه اگه منو تحویل مقامات بدین برای تشکیلاتتون گرون تمام میشه

مداوا بروی شیم سو انجام میشه که یون شی میگه کی اینو اینجوری کرده این یک خار میرفت توی دستش جونش در میرفت که هونگ گیل میگه به خاطر اون دختره ست که شبیه خواهرش بوده .حتماً اتفاقی برای اون دختر افتاده و اینهم غیرتی شده زده به سیم آخر

چونگویا هم وقتی میفهمه که قرار به چین برده بشند هر طور شده سعی میکنه دستهاش باز کنه که عینک یی نوک را میبنه و شیشه اون بر میداره تا سر فرصت ازش استفاده کنه

چول جو  به چانگهیا میگه چرا الکی بحث میکنم این مسئله قابل حله و قرار شد کسی توی کار دیگری دخالت نکنه چانگهیا هم میگه من کاری بهت ندارم چون بهت نیازم دارم و اگرنه همین جا شرخودت و افرادت را کم میکرد

چانگهیا میاد بره که صدای چونگویا که کمک میخواد را میشنوه و کم کم همه بلند میشند و کمک میخواد ولی چانگهیا که فشار زیاد بهش اومده با توجه به منافع شرکت پا روی وجدانش میزاره و از اونجا میره  

یی نوک هم سربازها میاره اونجا ولی انبار خالیه و چول جو زده به چاک و یکی از افراد یونگ مون هم میاید اونجا و میگه اینجا خبری نبوده .حتی ببنید کف اینجا را ما جارو زدیم کسی اینجا نبود و یی نوک هر چی اصرار میکنه فایده نداره و به جرم مزاحمت می برندش ژاندارمی و چوبش میزند

فردا صبح شیم سو به هوش میاید و وقتی میفهمه که چه بلایی سرش اومده فریادش به آسمون میره و یون شی میگه اون یکی از بیضه هاش را ازدست داده گومی میگه حیف شد حالا چطور میخواد زندگی کنه .مال نیو هم میگه اون هنوز یکی داره میتونه کمتر به اون انفجار عشقیش برسه

یی نوک هم که حسابی تنبیه شده میره پیش پدر بزرگش و برای تسکین درد از حوله اب گرم استفاده میکنه و میگه من با چشمهای خودم اونها دیدم که بسته شده بودند من میرم پیش شازده اون حرفهای منو باور میکنه که پدر بزرگش میگه بی خود میخوای دوباره مجازات بشی یی نوک زنگوله بر میداره و میگه حداقل صدای اینو که شنیدم .یی نوک یاد حرفهای چول جو میوفته که به چونگویا میگه تو دختر شیم اون کوره هستی و میگه باید برم این طرفو پیدا کنم

یی نوک با اون پشت دردش میره دنبال بابای چونگویا و هونگ گیل زودتر میره پیش بابایچونگویا و باباه بهش میگه من شنیدیم که یک راهب توی معبده که میتونه چشمامو خوب کنه منهم سی کیسه برنج قرض کردم تا بهش بدم الان هم چول جو سی کیسه را کرده سیصد تا.من گول خوردم

هونگ گیل از اونجا میره و یی نوک هم به اون نزدیکیها رسیده از دور یک لحظه هونگ گیل را میبینه

یی نوک پیش بابا چونگویا میره و باباه میگه نکنه تو هم با اون جوانه اومدی اون الان رفت که یی نوک میگه نه مرد جوان کیه

حرفها اون روز هونگ گیل در مورد زنگوله اون هیا بر اون داشته که در مورد زنگوله تحقیق کنه و وقتی میفهمه که هونگ پی گیر ماجرا بوده میگه هر چی به اون گفتید به من بگید

 

یی نوک هم به بابا چونگویا میگه من دخترتون را دیدم که اسیر چول جو شده و قرار با چند تا دیگه فروخته بشند من شاهد همه چیز بودم ولی کسی حرفهام را باور نمی کنه باید یک آدم بدبخور پیدا کنیم که حرفهاش را قبول داشته باشند و الکی بابای بدبخت را امیدوار می کنه

چول جو به بندر میره و کشتی را که مبینه از بزرگی اون میگه ومیگه ما باید حتماً بریم که سفر خوبی در انتظارمون برای یخ زدگی دریا هم یک فکری میکنم هیچ چیزی نمیتونه جلوی ترانسفر کالاهای منو بگیره.هونگ گیل از اون همه چیز را میشنوه

هونگ گیل به مقرر میره و میگه چول جو میخواد برده ها ببره حتماً اونها را توی یک انبار نزدیک بندر قایم کرده شیم سو هم میگه بریم همه انبارها را بگردیم که هونگ گیل میگه پیاده شو باهام ببریم اولاً این کار فایده نداره چون اگه ما اونها آزاد کنیم بابت بدهیشون دوباره گیر میوفتند .دوم تو هنوز حالت خوب نشده .فعلاً طرف ما چول جوست

یی نوک پیش چانگهیا میره و هر چی دیده بود میگه و میگه اونها را مثل حیوانات بسته بودند که چانگهیا میگه این به من ربطی نداره تو هم دیگه این موضوع را فراموش کن . یی نوک میگه من اینها را به شما میگم جون آدم خوبی هستین و جون منو نجات دادین که چانگهیا هم میگه من آدم خوبی نیستم .من هم میدونم که اون آدم رذل چه کار میکنه ولی نمیتونم برای اونها کاری بکنم متاسفم. یی نوک هم خیلی ناراحت میشه از اونجا میره و چانگهیا از این موقعیت که توش فرار گرفته و دل یی نوک را شکسته خیلی ناراحت میشه

بانو نه هم که متوجه موضوع شده میگه این دختر ممکنه مخ شازده را بزنه و با این کارهاش برامون دردسر درست کنه باید شرش را کم کنم

چونگویا در تلاش برای باز کردن دستشهاشه که همه با دیدن اون جرات پیدا میکند و میگه ما هستم دستهای ما را هم باز کن

هونگ گیل و افرادش تحقیقات در مورد گیر انداختن چول جو را شروع می کنند و وظایف تقسیم میشه

ماموریت شروع میشه و گومی چول جو را تعقیب میکنه

یون شی هم نقشه کشتی را میکشه

شیم سو  هم با خانواده اسیر شدگان حرف میزنه

مال نیو هم میره به کازینو و با شگرد همیشگیش مخ یکی از تاجرهای جینسنگ(عشقه ) را میزنه

مال نیو اطلاعات بدست اومده را به هونگ گیل میده و میگه اون یارو توی کار عشقه است و یک انبار پر از اونها داره که هونگ گیل میگه ما باید عشقه ها اون را اول کاسب شیم تا با چول وارد معامله بشیم که مال نیو میگه من مهر و کلید انبارش را برات میارم

مال نیو هم دست به کار میشه و مهر و کلید طرف را جعل میکنه